خرید بک لینک
جرئت زیادی میخواهد نفس کشیدن. اینکه منتظر پایان باشیم لحظات را عذابآور میکند. پایانی که هر لحظه محتمل است و گذر عمر، بر احتمال وقوع آن اضافه میکند. همیشه به نظر میرسد تفکر در مورد مرگ بیهوده است چرا که متفکران زیادی در تاریخ به آن اندیشیده اند و تا این لحظه هیچ اثبات قطعی نتوانسته اند در مورد چگونگی وجود یا شرایط حیات پس از مرگ ارائه کنند و تنها ادیان بر پایه بیم و امید و خوف و رجا باریکهای گشودهاند که جز با قفل باور نمیتوان وارد این باریکه شد. اینکه بسیاری از تلاشهای خیلی از آدمها به ثمر نمینشیند یا کودکانی نیامده از دنیا میروند و یا آرزوها و خواستهایی در سینه تا ابد مدفون میشوند، همه بر دشواری حل این معادله پیچیده اضافه میکنند. اینکه جبرانی وجود دارد؟ اگر آری، این جبران با چه کیفیتی خواهد بود؟ اگر این چند صباح یک مرحله است، کمبودها و ظلمهای خفته در بستر تاریخ، گواهی میدهند که این مرحله برای بسیاری یک شکست مفتضحانه بوده که جبران آن هم شاید هیچ دردی دوا نکند چرا که تحقیر و ظلم انجام شده برای اینکه جبران شود، باید در جایی یا حافظه ای از کائنات ذخیره شود که بتوان آن را جبران کرد و خود همین ثبت ظلم، اوج تحقیر و تنهایی و بیعدالتیست. با همه این اوصاف، ترس بزرگیست زندگی.

برچسب: نویسنده: ایلیا رستگار تاريخ: دوشنبه 22 مرداد 1403 ساعت: 16:09

ما را زیبایی و محبت تا اینجا کشانده. بالاخره به استعاره یک حوایی بوده که آدمی دل در جمال او میل به تکثیر خود یافته و در واقعیت هم همان تک سلولی که تکثیر شده و عاشق بعد دوم خویش گشته ما را تا اینجا رسانده. احتمالا آن تک سلولی هم عاشق خود بوده و میل به شناخت خود داشته لکن خود را در نوعی دیگر در قالب یک تکسلولی دیگر پیدا کرده است. قدرت این محبت و زیبایی آنقدری بوده که ارزش غلبه بر هر ناملایمتی و درد و رنجی اعم از جنگ و مرگ و بیماری را داشته است. به گمانم این محبت و زیبایی پیوندی ناگسستنی باهم داشته اند. هنوز هم که ما انتظار داریم زیبارویان مهربان باشند شاید ریشه در همین بقا داشته باشد. قدرت این زیبایی و مهربانی تا آنجا بوده که به صحیح یا غلط داستانها نوشتیم در مورد ابدیت این دو. اینکه اینها در گذار از این مرحله تا ابد دوام خواهند داشت و آنها که قدر این دو قدرت را دانسته اند، جاودانه از هردو لذت خواهند برد. ما دوست داشتیم حتی به غلط امید داشته باشیم و حتی اگر پس از مرگ هم به هیچ میرسیدیم، باز هم قدرت امید و وصال به زیبایی و محبت جاودانه را دوست داشتیم. از همین جا بود که داستانها را هم دوست داشتیم و در رستاخیز کلمات گفتیم: زین بیابان گذری نیست سواران را لیک *** دل ما خوش به فریبیست غبارا تو بمان دلم به حال آن موجودی میسوزد که اول بار طعم مرگ را در بت مهربان و زیبایی که میپرستید چشید. چه قدرتی داشته که برخاسته و خویشتن را ادامه داده است. چقدر اندیشیده تا داستانی و شعری بسراید و از ابدیت بگوید لیک شاید بخاطر فرزندانی که یادگار آن بت بوده اند، مرگ خودخواسته را بر خود حرام کرده باشد و شاید حلالها و حرامها، پسندها و ناپسندها هم از همینجا کم کم شکل گرفته باشند تا برسیم

برچسب: نویسنده: ایلیا رستگار تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 10:14

صفحه بندی